![]() |
![]() |
|
| تقدیم به عاشقان |
|
ساقی امشب می خوام اینجا سور و ساتی بچینم تو این گوشه خلوت تک وتنها بشینم می خوام اونقدر بخرم می که ندونم چی می شه هر چی که دورو برم می گذره اصلا نبینم اخه تنها دل من می شه با ساغر و می شاید عمر من در این عالم مستی بشه طی این سیگار عمریه که همدم دیرین منه حلقه دود سیاش مایه تسکین منه بوی رنگین دل دختر انگور سیاه به خدا نیمه شبا شربت شیرین منه اخه تنها دل من می شه با ساغر و می شاید عمر من در این عالم مستی بشه طی وقتی تنها می شینم جام و پر از می می کنم گل پرپر شده عمرمو تو اون می بینم اون نمی شینه بده اتیش به سیگار بزنم خودمو تنهای تنها و پریشون می بینم
نا امیدی
چرا هر جا که می رم درها به روم بسته ای خدا از زندگی دیگه شدم خسته چرا همه درها به روی من بسته بهار امیدم خزان پیوسته گریه شده کار من غصه شده یار من قلب تو پرازحسرت طفلی دل زار من مگه نمی گن در نا امیدی بسی امید است مگه نمی گن پایان شب سیه سپید است عمرم سر اومد با نا امیدی نه یک پیامی نه یک نویدی |
|
+ نوشته شده در
هجدهم شهریور 1386ساعت 0 توسط حسن عبدالهی |
|
|
به خیالم که تو دنیا. واسه تو عزیزترینم اسمون ها زیر پامه. اگه با تو روی زمینم به خیالم که تو با من. یه همیشه اشنایی به خیالم که تو با من. دیگه از همه جدایی من هنوزم نگرانم .که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه. من می خوام بیای بمونی من وتو چه بی کسیم. وقتی تکیه مون به باده بد و خوب زندگی .منو دست گریه داد ای عزیز هم قبیله .با تو از یه سرزمینم تا به فردای دوباره. با تو هم قسم ترینم بد و خوبمون یکی .دست تو. دست من بود خواهش هر نفسم .با تو هم صدا شدن بود با تو هم قصه دردم. هم صداتر از همیشه دو تا همخون قدیمی. از یه خاکیم واز یه ریشه
ناله در کوه سر می دهم بی پاسخ است کوه هم گویی نمی فهمد دگر اواز من
دارم ان غم که خدا داند و من دانم و بس .پیش از این مرغ غزل خوان گلستان بودم .حالیا نوحه گر گوشه زندانم و بس |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19 توسط حسن عبدالهی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شانزدهم دی 1385ساعت 14 توسط حسن عبدالهی |
|
|
خسته دربه در شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاهتره زندگی زندون سرد کینه هاست رو دلم زخم هزار تا خنجره چی می شد اون دستای ک وچیک و گرم رو سرم دست نوازش می کشید چی می شد ت. خونه کوچیک من غنچه های گل غم وا نمی شد من هنوز دربه در شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاهتره زندگی زندون سرد کینه هاست رو دلم زخم هزار تا خنجره مرگ امد اینک و راه نفس گرفت کاین جهان هر چه داد به من باز پس گرفت حال ای خدا کریم است مهربان و بخشنده؟ چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییت مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از انچه بودم و هستم دلم چون دفتر خالی قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند شگفتا از عزیزانی که هم اواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند عاقبت ظلم تو رو یک روز تلافی می کنم اشکامو پاک می کنم با دل تبانی می کنم میاد اون روزی که تو قهر منو ببینی چشماتو پاک بکنی حقیقتو خوب ببینی میاد اون روزی که نامه هاتو پاره کنم میاد اون روزی که من غم دلمو چاره کنم اگه اون روز برسه من هم برات ناز می کنم با غم و غصه و دردم تو رو دمساز می کنم اگه دل تاب بیاره منم به اون روز می رسم تو می خوای تا بتونی دل منو خون بکنی با رفیقام بشینی منو تو دیوونه کنی اما هر روز خوشی تنگ غروبی هم داره شبهای سرد و سیاهصبح سپیدی هم داره
شب اغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود شب بی تو شب بی من شب دلمرده های تنها بود شب رفتن شب مردن شب دل کندن من از ما بود واسه جشن دل تنگی ما گل گریه سبد سبد بود با طلوع عشق م و تو هم زمین هم ستاره بد بود از هجرت تو شکنجه دیدم کوچ تو اوج ریاضتم بود چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهایتم بود به دادم برس به دادم برس تو ای قلب سوگوار من سهم من جز شکستن من تو هجوم شب زخمیست با پر و بال خاکی من شوق پرواز اخری نیست بی تو باید دوباره بر گشت به شب سرد بی پناهی سنگر وحشت من از من مرهم زخم پیرهن تو واسه پیدا شدن تو ائینه جاده سبز گم شدن تو بی تو باید دوباره گم شد تو غبار این تباهی با من نیاز خاک زمین بود تا فتح ستاره مستی اگر شکستم از تو شکستم اگر شکستی از خود شکستی به دادم برس به دادم برس تو ای ناجی تبار من به دادم برس به دادم برس توای قلب سوگوار من رختخواب مرا مستانه بنداز پیچ پیچ ته میخوانه بنداز عزیزم سوزن دست تو بودم میون پبجه و شصت تو بودم نازنینم مه جبینم بخوابم بلکه در خوابت بینم دور از چشم رقیبان در کنار من حالیا خالیست جایت ای نگار من در شام تار من اخر کجایی زهره یاد داری ان زهزه ان روزی که در سحرا دست اندر دست هم گردش کنان تنها راه می رفتیم و در بین شقایق ها کوتاه دم ما را لطف صفای زهره چون یقین کردی که در غمت گرفتارم خود نکردی فکر اخر نازنین یارم من هم چو تو دارم اخر خدایی زهره بود هنگام غروب ان روز افق زیبا ایستادی از برای دیدنش انجا تکیه بر سینه ام دادی سر خود را گفتی تو گفتن ها بس رازهایی زهره می دونم یه روزی دل من می میره خورشید عشقمون اون بالاها سایه می گیره رنگ تاریکی گرفته قصه و افسانه من ربگ شادی و رو ندیده این دل دیوانه من اشک می ریزم روز و شب مثل ابر بهار مونده از تو پیشم تار مویی یادگار قلب من خاموش و غمگین مثل غروب بی ستاره می گریم از دست جدایی مثل ابر پاره پاره همچو مرغ پر شکسته تو قفس تنها نشسته در غروب بی ترانه مانده ام بی اب و دانه همی نالم که مادرم در برم نیست صفای سایه او بر سرم نیست مرا گر دولت عالم ببخشند برابر با نگاه مادرم نیست |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم دی 1385ساعت 14 توسط حسن عبدالهی |
|
|
عذاب دل من
به عذابی که با زخم و درد همراه است زخم و دردی که از دوری تو بر جان و دلم نشسته جان و دلی که همه در پای تو خاک شد خاکی که در برابر راه تو کنار می رود که مبادا تو را آزرده کند آری تو را وعده دادند به دوری و هجران هجران از خود و خود خودی که تو باشی و خودی که او باشد اویی که تو را نادیده گرفت و رفت رفتنی که دیگر بازگشتی ندارد آری رفت و تو را تنها گذارد در دنیایی که فقط تویی و خدا دنیای عروسک های وحشی گرگهای بیابانُ سنگهای روان و دریاهای خاموش کوه های ژست و چاههای مرتفع در این دنیای وارونه در این دنیای بی معنی به دنبال چه می گردی ؟ به دنبال وعده ای می گردی که تو را به آن دل خوش کردند ولی تو نمی دانی که این وعده همان آتش جهنم است جهنم دوری از معشوق خود |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم شهریور 1385ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام و پلك چشمم هي ميپرد و كفشهايم هي جفت ميشوند و كور شوم اگر دروغ بگويم من خواب آن ستاره قرمز را وقتي كه خواب نبودم ديده ام كسي مي آيد كسي مي آيد كسي ديگر كسي بهتر كسي كه مثل هيچكس نيست ، مثل پدر نيست ، مثل انسي نيست ، مثل يحيي نيست ، مثل مادر نيست و مثل آنكسيست كه بايد باشد و قدش از درخت هاي خانه ي معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت امام زمان هم روشنتر و از برادر سيد جواد هم كه رفته است و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد و از خود سيد جواد هم كه تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نميترسد و اسمش آنچنانكه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند يا قاضي القضات است يا حاجت الحاجات است و ميتواند تمام حرف هاي سخت كتاب كلاس سوم را با چشم هاي بسته بخواند و ميتواند حتي هزار را بي آنكه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد و ميتواند از مغازه ي سيد جواد ، هر چقدر كه لازم دارد ، جنس نسيه بگيرد و ميتواند كاري كند كه لامپ الله كه سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود آخ چرا من اينهمه كوچك هستم چقدر آفتاب زمستان تنبل است من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام كسي مي آيد كسي كه آمدنش را |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم تیر 1385ساعت 12 توسط حسن عبدالهی |
|
|
نگاهت ميتراود چون گل شبتاب صحرايي دلم را ميبرد با خود به سمت شهررويايي دلم پيکر تراش آرزوهاي تو ميگردد دران فرصت که مي افتد گذردرباغ تنهايي دران خلوت که با آواره گيهاي تو مي پيچم! ترا ميريسم از نيلوفر زيباي دريايي تنت را در حرير لاله هاي شعرمي پيچم نگاهت را به کاغذ مي کشم رنگين و سودايي سپس ابر بهاري ميکشم همسايهء خورشيد که ميريزد پس از باران گل سرخ اهورايي ***** ***** گل سرخ اهورا را بدور دامنت گيرم که روشنتر بتابي در غزلهايم تماشايي |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم تیر 1385ساعت 12 توسط حسن عبدالهی |
|
|
ای پرنده مهاجر ای پر از شهوت رفتن فاصله قد یه دنیاست بین دنیای من و تو تو فکر شاپرکها من فکر گلمونم تو بی عطر گل سرخ من حریص بوی نونم دنیای تو بی نهایت همه جاش مهمونی نور دنیای من یه کیف دست روی سقف سرد یک گور من دارم تو ادمک ها می میرم تو برام از پریا قصه می گی من توی پیله وحشت می پوسم برام از خنده چرا قصه می گی
|
|
+ نوشته شده در
بیستم تیر 1385ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
افسوس ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم ان زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم وبعد برای انچه از دست رفته است اه می کشیم دلم گرفت از اسمون هم از زمین هم از زمون تو زندکیم چقدر غمه دلم گرفته از همه این روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی می گم من به زمین و اسمون دست رفاقت نمی دم دست رفاقت نمی دم دست رفاقت نمی دم امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم تو مستی و بی خبری اسیر می خونه بشم امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم از این همه دربه دری تو قلب من قیامته چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته از این همه دربه دری به لب رسیده جون من به دا من نمی رسه خدای اسمون من دلم گرفت از اسمون هم از زمین هم از زمون تو زندکیم چقدر غمه دلم گرفته از همه این روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی می گم من به زمین و اسمون دست رفاقت نمی دم
دست رفاقت نمی دم دست رفاقت نمی دم |
|
+ نوشته شده در
هجدهم تیر 1385ساعت 18 توسط حسن عبدالهی |
|
|
بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گویا زلزله امد گویا خانه فرو ریخت بر سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی تو همه بود ونبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی زدر من که زکویت نگریزم گر بمیرم زغم دل با تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم بی تو من زنده نمانم
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم تیر 1385ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
خوش به حالت تکه سنگ که نداری دل تنگ
حسودیم میشه به تو بی صدائی و یه رنگ دل عاشق نداری پیش کس جا بذاری تا با غم بشکننش از چشات خون بباری پا نداری که بری دنبال یار شب به شب وقتی پیداش می کنی نخوادت با ناز و قهر گوش نداری بشنوی حرفای این و اون بفریبنت تو رو با دروغ و وعده ها خوش به حالت تکه سنگ خوش به حالت تکه سنگ |
|
+ نوشته شده در
سوم تیر 1385ساعت 21 توسط حسن عبدالهی |
|
|
.بگویید بر گورم بنویسند:
زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزید طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود ولی کسی بدان راه نیافت در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنویسید: |
|
+ نوشته شده در
چهاردهم خرداد 1385ساعت 14 توسط حسن عبدالهی |
|
|
امشب تمام ستاره های آسمان گریه می کنند .. امشب تمام مرغان آسمان اشک می ریزند ... امشب اشکی از چشمی می ریزد ... امشب قلبی می شکند و صدای شکستن آن به آسمان میرسد . اما نمیدانم چرا به گوش او صدایی نمیرسد ... ؟ من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم .. . نمی دانم خدائی هست ؟ اگر هست چه خدای خاموشی است .. از این همه خاموشی دلم می گیرد و دوست دارم فریاد بکشم ... آخر با که بگویم درد این قلب شکسته را ؟ آخر با که بگویم که قلب من عاشق قلبی است که با سنگ بیابان فرقی ندارد ... قلب من عاشق قلبی است که اصلا قلب نیست ... دلم میخواهد آنقدر فریاد بکشم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه بیندازد . دلم می خواهد فریاد بزنم و به خدا بگویم " تو چطور میتوانی این همه نا عدالتی را ببینی و به صدا در نیایی ؟ مگر نه اینکه میگویند تو بخشنده ای پس گناهانم را ببخش .. مگر نه اینکه میگویند تو رحیمی ؟ پس چرا به من رحم نمی کنی ؟ پس رحمتت کجاست ؟ خدایا به او بگو . به او بگو با تمام بدیهایت دوستت دارم ... آری ... آری به او بگو باز هم دوستت خواهم داشت باش:آری فقط باش بودنت کافیست که بودنت جانشین همه نبودنهاست فقط باش تا همیشه که این تمام آرزوی من است ای کاش قلب سنگیت که درون سینه ات یخ بسته است ذره ای از قلب من خبر داشت و حس می کرد که چطور با تو یک رنگ و صادق بودم و
من می بوسم قلب سنگی تو را که صادق بودی و با شهامت نمیخواستی و نمیخواهی با دروغ با من باشی ... ********** |
|
+ نوشته شده در
سیزدهم خرداد 1385ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
به من نگوييد که ديگر اميدی نيست به من نگوييد که امروز پايانی بود برای همه چيز لحظه به لحظه زندگی برايم همچون مرگی شده گويی ديرگاهی ست که نفس هايم را به شماره نشسته ام شب هايم را با درد صبح شدن به سر می برم٬ای کاش هيچ وقت سپيده دم فرا نمی رسيد تمام حرف ها ٬نصيحت ها برايم در ذهن همچون نسيمی شده که در لحظه اثرپذير است به دنبال راهی برای فرارام٬فرار از دست اين آواهای هذيان وار در ميان انبوهی از کابوس ها به دنبال درمانی می گردم تا سپيده دم را نبينم چه دردناک است اينکه درد را حس کنی و ندانی آن درد چيست روزها قهقهه سرمی دهم و سپيده دم اشک رادر وجودم خفه می کنم خاطرات٬سخنان ٬حرف ها ٬همه و همه برايم همچون رويايی دوردست به نظر می رسد من به دنبال نشان از خودی که ديرزمانی ست آن را گم کرده ام می گردم گويی درمان را نابود ساخته اند زمان برايم تا کدامين لحظه درد را می کوبد؟ ************** |
|
+ نوشته شده در
سیزدهم خرداد 1385ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
تنها با تو ، فقط با قلب تو ، بي تو زنداني است اين دنياي عاشقي با تو مي گويم درد دلم را در اين سكوت بي انتها مي گويم راز تنهايي ام را تا تنها صداي درد دل مرا گوش كني و در اين سكوت عاشقانه تنها درد دل مرا بشنوي و احساس كني بگو عزيزم ، هر چه دل تنگت خواست به من بگو تا قلب عاشقم حرفهاي تو را درك كند لحظه هاي بي حوصله ، سر به زير ، سرها همه بر روي پا و دستها همه در بغل بگو درد دلت را عزيزم از همان خلوتي كه با خود گرفته اي! كاش در كنارم بودي تا دست در دستانت بگذارم و سرت را بر روي شانه هايم ميگذاشتي و درد دلت را در گوشم زمزمه ميكردي اما قطره اي از اشكهاي چشمانم بر روي گونه هايم اشكهايي از روي دلتنگي و غم دوري دلتنگي مرد هميشه تنها ، در گوشه اي از خلوتگاه خودش كه با خداي خودش درد دل ميكند اشك مي ريزد چقدر لحظه سردي است ، آروزي شانه هاي يارش را در آن لحظه ميكند آرزوي دو دست گرم را دارد كه دستان سردش را بگيرد آرزوي بوسه دارد ، آرزوي نوازش دارد خلوتگاهي خلوتر از گذشته ، چشماني خيستر از گذشته و دلي تنگ تر از گذشته عزيزم مي مانم در همين سكوت عاشقانه ام تا شايد روي صداي آن قدمهايت ، صداي نفسهايت اين سكوت خلوتگاه مرا بشكند و ما با هم در همين خلوت شبانه در كنار هم يه خلوتگاه پر از عشق داشته باشيم |
|
+ نوشته شده در
سیزدهم خرداد 1385ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
۱.به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد.... به دستانت بياموز که هر گلي ارزش چيدن ندارد.... به قلبت بياموز که هر بي سرو پايي در ان جايي ندارد.... به دلت بياموزاگه روزي تنها ماندطلب عشق زهربي سرو پايي نکند .... توسط کسی ساخته میشود که شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین لحظه ها رو براش ساخته ... . 3.امروز که محتاج تو هستم ، جای تو خالیست ؛ فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست ... در این خانه کسی نیست .... 4. ثانیه ها چه نامردن .... گفته بودن که بر میگردن ... بر نگشتن . پس از رفتنشون بی جهت عقربه ها میگردن .... به اندازه تمام وجودت دوستت دارم چون می دانم وجودت بسیار بزرگه |
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 19 توسط حسن عبدالهی |
|
|
من از سیاهی چشمانت که ان را انتهایی نیست میترسم هر چند معصو می هرچند گفتم عاشقت هستم هرچند تو هم گفتی دوستم داری و هرچند حرفهایت ذره ایی بوی ریا نمیداد هرچند و هر چند ....اما اما باز هم نتوانم به سیاهی چشمانت به ین راه بی انتهای تاریک که مملو از ستاره های سرابیست سفر کنم چه تضمینی است مرا؟ به من بگو چه تضمینی است مرا که جان من و عشقم اخر سالم به ان نامعلوم برسد؟ اه شاید راه زنی در این راه تمام من که تمام توست را از من بگیرد یا جادو گری بد در کمین باشد که به سحرش به شک و تردیدم کشد و دیو غرورت به سراغم اید و ازارم دهد من از سیاهی چشمانت که ان را انتهایی نیست میترسم من بدان جا سفر نمیکنم چشمها هیچ گاه دروغ نمیگویند من به سیاهی چشمانت که در ان خطر فریاد میزند سفر نمیکنم. سودا از مشهد باد وزیدن گرفت ... قطرات باران به صورتـم حمله ور شدند! اشکها غافلگیر شده بودند. چه زیبا بود جنگ اشک و باران. چه زیبا بود استقامت اشک در مقابل هجوم لشگر باران ...! |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛ بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم از من نگیر این لحظه های دلخوشی را نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ... یادت می آید حرفی را که زدی؛ گفتی می روم، گه گداری شاید به خوابت بیایم شاید در خواب، تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم لااقل همین وعده را برایم بگذار ... غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
خواب دیدم دوباره کودکیم را .... نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری سر کلاس های درس حاضر بودم ... معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام . چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ، با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد : بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟ و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است . ناخوداگاه پوزخندی زدم . معلم خشمگين مرا بيرون کرد و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد . مزه ٍ دردش زیر زبانم است ... مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده . می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ، اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند . نمی دانم ... نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ ! مثل تمام کلاس های ادبيات ... و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد . سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ... ... من چه می گویم ! هميشه همينطور است ، هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم . به کجا ؟ خدا می داند. نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ، هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ، شايد همانجا پرت می شوم . ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده . او هم به گمانم عاشق نبوده ست …. مثل من . هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود . اين جا نمی شود به کسی نزديک شد . آدم ها از دور دوست داشتنی ترند . حتی آدم هایی که اونقدر تنهان که به خدا فکر می کنن ... .............. صبح می شود و زندگی آغاز از خواب بيدار مي شوم خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ، لااقل راست تر از اين زندگی اند . ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم و نه چند سال بعدش را . چه فرقی می کند ، دنيا که عوض نمی شود . می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده ... |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23 توسط حسن عبدالهی |
|
|
«قوزک پا»
دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره چشای همیشه گریون اخه شستن نداره تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره میخوام از دست از پنجره فریاد بکشم تن بی تو بودن رو از لب سردت بچشم نتفه باز دیدنت روتوی سینم بکشم دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره |
|
+ نوشته شده در
دوم بهمن 1384ساعت 13 توسط حسن عبدالهی |
|
|
امشب ای سرو من در کنار کیستی؟ دوش بودی یار من امروز یار کیستی؟ برده ای صبر و قرار از من رفتی از نظر ای قرار جان و دل صبر و قرار کیستی؟ امشب سر هر کوچه دنبال تو می گردم هر رهگذری گوید من عاشق و ولگردم از رهگذران پرسم من جا و مکان تو بر هر گذری گویم من نام و نشان تو گر می شنوی صوتم اواز به اینجایم تا پر بکشم سویت من باده و شیدایم من دور تو می گردم من دور تو می گردم در مسجد و می خانه من نام تو را گویم در کعبه و بت خانه من باز تو را جویم |
|
+ نوشته شده در
دوم بهمن 1384ساعت 13 توسط حسن عبدالهی |
|
|
یه شعله شکسته
یه شمع رو به بادم خسته از این زمونه فریاد گریه دادم شده فضای سینه سیه چو روزگارم از همه دل بریدم دل به کسی ندادم عاشق شدم به چشمات دادم دلو به دریا رفتی وپا گذاشتی به سادگی رو حرفام با یاد تو همیشه عمرم تموم نمیشه تموم زندگیمو به چشمای تو دادم عمری به پات نشستم دل به کسی ندادم منتظرم که روزی تا با شی در کنارم |
|
+ نوشته شده در
دوم بهمن 1384ساعت 13 توسط حسن عبدالهی |
|
|
وای که چقدر این دل عاشق بلاست میون دل با من همیشه دعواست به دل مبگم غم و تو خونت راه نده میگه جوونم مهموون حبیب خداست چی می شه گفت به این دل دیوونه هرچی میگم باز میگیره بهوونه کاشکی دلم غصه پنهوون نداشت خونه دل حیاط و ایوون نداشت پر می کشید خنده روی لبانم ابر چشمام یه قطره باروون نداشت چی می شه گفت به این دل دیوونه هر چی میگم باز می گیره بهوونه |
|
+ نوشته شده در
دوم بهمن 1384ساعت 13 توسط حسن عبدالهی |
|
|
تنها تو را دارم و این تمام سهم من ازاین
منزل ممکن است میگویند وقتی مصیبت ماه از حد تاریکترین
شب بی باور بگذرد دیگر... هیچ ستاره ای بر مزار سپیده دم گریه نخواهد کرد
دروغ میگویند من صدای پای تو را میشناسم
عطر آلود به آواز روز را میشناسم پس پندار پرده پوش هنوز میشناسم بگذار
مصیبت ماه از حد هر ظلمتی که میخواهد بگذرد تا تو تمام سهم من از این منزل ممکن کوه و
جاده و دریا چیست دریا و دشنام کلمه کدام است دوستت دارم همچون باران تشنه به نی به
بوی خاک وعیش دی خو شا به عین وخوشا به شین و خوشابه قاف عشق |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم دی 1384ساعت 17 توسط حسن عبدالهی |
|
|
یاده آخرین دیدارمون افتادم یاده اون روزی که با هزار درده سر دوباره همدیگرو دیدیم
اون جمعه اولین جمعه ای بود که در طول زمان آشنایمون با هم بودیم چون همیشه دیدارهای من و تو بین روزهایه معمول هفته بود اون هم دیدارهایی که خیلی زود به پایان می رسید با کمترین زمانی که داشت. یادته ثانیه هایه آخری که با هم بودیم تو از من چی پرسیدی تو از من پرسیدی چرا ناراحتی من چیزی گفتم که باعث ناراحتی تو شده ؟ می خوام بگم مگه می شه آدم از دست عشقش دلخور بشه ؟ می خوام بگم من هیچ وقت ا زدست تو دلخور نمیشم هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت ......
|
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم دی 1384ساعت 11 توسط حسن عبدالهی |
|
|
زیره یه سنگ سیاه دونه ای زد جوونه سر در آورد از تو خاک آسمون و ببینه سایه سیاه سنگ افتاده بود تو تنش سردی پیکر سنگ مونده بود رو بدنش خسته شد نشست رو خاک جوونه قشنگ نتونست بیاد بیرون از زیره سینه ی سنگ گفت که زیره سنگ سرد من غریب و اسیرم زیره این حجم کبود جون میدم من میمیرم سنگ تا حرف و شنید قلب سنگیش شکست گفت که با این همه درد نمیشه اینجا نشست لب پرتگاه جنون لغزید و افتاد تو رود چشمایه جوونگی آفتاب و هرچی که بود چه قشنگه کاره سنگ تو سکوت شعره من رسیدن به اوج عشق قصه ی سقوط سنگ یکی هست که میگذره از خودش ببین چه سخت سنگه افتاد ته رود تا جوونه شد درخت
هیچگاه روز های قشنگ آشنایی در زندگی از تو ذهنم پاک نمیشه روز میلاد عشق با شهزاده ی عشق خوده نور
کلافه سر در گم زندگیم و می شکافم به عشق تو اون و دوباره از نو می بافم حتی اگه این خونه زندون بشه میخندم زندگیم از دسته تو داغون بشه می خندم میگذره این دلخوریا میگذره عمره تو و من به خدا میگذره ... میگذره این دلخوریا ... اون که به ویرونیه این خونه زد من بودم زلف پریشونه تو رو شونه زد من بودم به فکر من باش که کسی و جز تو ندارم حوصله ی این همه تنهایی و ندارم
|
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم دی 1384ساعت 11 توسط حسن عبدالهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با یک دل غمگین به جهان شادی نیست
تا یک ده ویران بود ابادی نیست تادر همه جهان یکی زندان هست در هیچ کجای عالم ازادی نیست |
| آرشیو موضوعی |
|
سرنوشت |
| پیوندها |
|
کافی نت ترنج آوا مسافر سنسیز محراب دل اسماعیل کدهای خفن جاوا عشق دوستی صفاو... حس غریب یه عشق داریوش |
|
RSS
|